تبليغاتX
zende-gi
 نمی دونم چی باید بگم...
آدما همش در حال رفت و آمدن... یهو میان تو زندگیت اما همیشه یه جور ازش نمیرن بیرون...

گاهی میان و میمونن واسه همیشه...

گاهی میان و بعد یه مدت، بدون ایجاد هیچ تغییری تو زندگیت میرن، این تیپ آدما رو نه میفهمی که چی شد که اومدن،نه اینکه چی شد که رفتن، اما خب خوبیشون اینه که کاملا بی آزار رفت و آمد میکنن....

گاهی واسه یه مدت کوتاه و با یه قصد خاص میان و بعدشم میرن...

گاهی میان،مدتی میمونن و بعد میرن،اما آثاری که به جای میذارن رو تا آخر عمرت میبینی و به یاد میاری...

گاهی میان که برای همیشه بمونن اما نمیشه، یا نمی خوان یا نمی تونن و باز میرن...

خستم.... از این همه رفت و آمد آدما، از خودخواهیاشون، از خودبزرگ بینیاشون و از نگاهاشون به بقیه به عنوان بازیچه هاشون...

تنها چیزی که کمکم می کنه که به پیش برم اینه که می دونم که اگه این آدما میان و میرن نه بی دلیل و بی حکمته...و نه اتفاقی...

اما فقط خود خداست که می دونه چرا ....

اما نمی دونم که چرا با وجود این که اینا رو می دونم چرا بازم انقدر خستم...

انگار یکی قلبمو گرفته تو دستش و فشار میده...

کاش خدا خودش کمکم کنه و این بار رو از روی قلبم برداره...

|+| نوشته شده توسط Fatima در پنجشنبه سوم آذر 1390  |
 گاه باید...

گاهی اوقات زندگی سخت میشه،خیلی سخت...اونقدر که نمی دونی دیگه باید از دست این دنیا و آدماش به کی پناه ببری.... اونقدر که دیگه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه از بار خستگیا،غصه هاو دلتنگیات کم کنه....

یه وقتایی پیش میاد که به خودت میگی چی شد که اینطوری شد؟ هی میشینی و فلش بک میزنی و سعی میکنی یه توضیح خوب واسه همه اتفاقا پیدا کنی اما آخرش جز یه بغض ترکیده و سوال های بی جواب و دلتنگی بیشتر هیچ چیز باقی نمونده واست...

گاه باید گذاشت و گذشت....

گاه باید با تمام توان جنگید...

گاه باید ایستاد و تنها نظاره کرد...

گاه باید ......

خدایا همه چبزو میسپرم به خودت....

|+| نوشته شده توسط Fatima در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390  |
 بعد مدتها
سلام

الان نمی دونم دقیقا از آخرین باری که نوشتم چقدر میگذره...شاید یکی دو ماه .... اما می دونم که این مدت خیلی بد و سخت گذشته... زندگی هیچ وقت اونطوری که می خوای پیش نمیره... انگار دنیا لجه با آدماش.... گاهی اوقات خیلی سخته پذیرفتن بعضی حرفها و رفتارای بعضی از آدما....  نمی دونم آدما چطوری میتونن انقدر راحت رنگ ببازن و گاهی رنگ عوض کنن... باور بعضی چیزا انقدر سخته که ترجیح میدی به جای اینکه تحلیل کنی تا بتونی هضمشون کنی از ذهن و روحت پاکشون کنی و دیگه به روی خودت نیااری... این باعث نمیشه که دیگه زجر نکشی فقط کمکت می کنه تا راحت تر از قبل نفس بکشی... گاهی یهو همه اون حرفا و فکرا بهت هجوم میارن، راه نفستو می بندن، عذابت میدن اما بعد یه مدت میرن....

هیچی بدتر از این نیست که نفهمی که چی شد که اینطوری شد؟ اینکه یه عالمه سوال بی جواب هی تو مغزت دور باطل بزنن.... اینکه یه عالمه حرف نزده رو دلت مونده باشه که بدونی چه بگی و چی نگی نهایتا هیچ چیز هیچ فرقی نخواهد کرد...

میگن... کسی رو که خوابیده میشه بیدار کرد... اما کسی که خودشو به خواب زده رو اصلا....

بعضی آدما به خودشون نبودن عادت کردن... به نقش بازی کردن... به قول نویسنده یه کتاب به بیماری حق دادن به همه و بیماری راضی نگه داشتن همه مبتلان... اما اصلا متوجه نیستن که اینطوری و با این نحوه زندگی فقط و فقط خودشونن که آسیب می بیبنن... شاید اینکه همه ازشون تعریف کنن انقدر واسشون مهم و رضایتبخشه که ترجیح میدن به نقش بازی کردن و باقی نگه داشتن این نقاب دروغین رو صورتشون ادامه بدن و خودشون و خواسته هاشون رو تا ته عمر قربانی کنن.... نمی دونم این آدما با خودشون چی فکر می کنن اما امیدوارم اگه قراره یه روزی به خودشون بیان و بفهمن که این اونی نیست که می خوان باشن ...واسه خیلی چیزا دیر نشده باشه... امیدوارم آدما یه روزی بالاخره بتونن ارزش واقعی خودشون رو درک کنن و بفهمن که تا خودشون به خودشون احترام نذارن هیچ کس دیگه ای هم این کار رو نخواهد کرد....


|+| نوشته شده توسط Fatima در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390  |
 
سلام

دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم چی بنویسم... دلم می خواد همه چی درست شه...دلم می خواد فکر نکنم...دلم می خواد برم یه جای دور که اونجا فقط من باشم و خدا...کوه..دریا...جنگل...فرقی نمی کنه.........دلم خیلی تنگه...خیلییییییییییییی...دلم می خواد حرف بزنم..یه عالمه حرف تو دلمه...اما با هر کی که حرف بزنم فرقی نمی کنه...همه حرفاشون مثل همه...تکراری...هیچ کی درک نمی کنه....مشکل اینجاست که نه که نتونن..نمی خوان...نمی خوان خودشون و ناراحت یا به عبارت دیگه درگیر کنن...یعنی منم باید یاد بگیرم که ماشین باشم یا اینکه به خودم بودن ادامه بدم؟؟؟ نمی دونم........ تنها امیدم به خداست.

|+| نوشته شده توسط Fatima در پنجشنبه سوم شهریور 1390  |
 ....
خب فکر کنم بعد یه سال آدم خیلی تغییرا می کنه! بزرگ میشه، گاهی حتی کوچیک میشه... آدما، اتفاقا، همه چی میاد و میره و تو همچنان هستی و باید بری جلو..

خوشحالم ازینکه هستم.... ممنونم به خاطر همه چی و امیدوارم که هر چی که پیش میاد خوب باشه!

همیشه فکر می کردم بعضی حسا و بعضی اتفاقا فقط تو کتابان... فکر می کردم اگه بعضی اتفاقا تو زندگیم بیفتن چقدر خوب میشه... کلی دعا می کردم و از خدا می خواستم که کمکم کنه و کاری کنه که این اتفاقا بیفتن... اما این دفعه... منی که سالهاست می خواستم از ایران برم... تصمیم گرفتم که بمونم. خودمم دقیقا نمی دونم چرا اما خوشحالم که این تصمیمو گرفتم... گاهی بهایی که برای آرزوهات باید بپردازی انقدر سنگینه که تصمیم می گیری دست ازشون بکشی. اما من دست از آرزوم نکشیدم... رهاش کردم... این دوتا با هم فرق داره... اما نمی تونم توضیح بدم. فقط می تونم بگم که دیگه به رفتن واسه همیشه فکر نمی کنم... به این فکر می کنم که بمونم و کاری کنم که بهترینها برام اتفاق بیفتن.... ما آدما گاهی خیلی خودمون و دست کم میگیریم... مگه نه اینکه خدا از روح خودش در ما دمیده و ما رو اشرف مخلوقاتش قرار داده....؟ پس این یعنی ما قوی هستیم... بیشتر از اونی که تصورشو بکنیم... فقط باید بتونیم خودمون و پیدا کنیم و بشناسیم...

|+| نوشته شده توسط Fatima در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390  |
 بعد مدتها
سلام

بعد مدتها تصمیم گرفتم یه سری به وبلاگم بزنم. فکر کنم دفعه آخر نزدیکای عید بود که نوشتم. الان هیچ چی تو سرم نیست، نه خوبم نه بد. می گذره! اما چقدر زود میگذره! گاهی وحشت می کنم وقتی برمی گردم و به گذشته نگاه می کنم،یادمه وقتی بچه بودم وقتی می دیدم یکی لیسانس داره یا داره کار می کنه با خودم می گفتم که وای چقدر بزرگه!!!!! الان خودم هم کار می کنم و هم 2 سال از فارغ التحصیلیم گذشته! اما اینکه چه جوری گذشت و نه یادم میاد و نه باورم میشه......

هیچ وقت بزرگ شدن و وارد دنیای آدم بزرگا شدن رو دوست نداشتم اما الان که فکر می کنم می بینم یک مورد هست که دوستش دارم اونم اینه که آدم علاوه بر اینکه کلی چیزای جدید یاد می گیره و آدمای دور و برشو می شناسه،دوستای خوبیم پیدا می کنه و دوستیای قدیمش کهنه و در عین حال محکم تر می شن! البته گاهیم ممکنه به بعضی حقایق تلخ پی ببره، مثلا این که متوجه بشه که کسی که همیشه دوست خودش به حساب میاوردش هیچ وقت واقعا دوستش نبوده. گر چه این خیلی حس بدیه اما درس خوبیه! به اینا میگن درس زندگی..

|+| نوشته شده توسط Fatima در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389  |
 سال نو
سلام به همه

بازم يك سال گذشت. يك سال ديگه با يك كوله بار ديگه از تجربيات و اتفاقات مختلف.  يك سال پر از خوشي و شايد ناخوشي، خوبي و گاهي بدي، و خيلي چيزاي ديگه. الان ديگه خيلي مهم نيست كه در گذشته چه اتفاقايي افتاده. اگه خاطره خوشي داريم،تو ذهنمون حكش كنيم و هر از چند گاهي بهش يه سري بزنيم و اگر خاطره تيره و تار يا بدي داريم، همين الان، همين جا دفنش كنيم و ديگه حتي سراغشم نگيريم اما هميشه درسي كه ازش ياد گرفتيم و پيش خودمون زنده نگه داريم .من كه تصميم گرفتم امسال به خودم چندتا قول بدم و پاشونم بمونم:  مي خوام همه آدما رو بدون توقع دوست داشته باشم. هميشه خدا رو شكر كنم. يه كمي بزرگ شم!!!! خيلي بهتر و جدي تر كار كنم ، بيشتر به آدماي دور و برم كمك كنم و خيلي جيزاي ديگه......

اميدوارم اين سال جديد واسه همه سالي باشه سرشار از خوبي و خوشي و سلامتي!!!! هيچ كس بيمار، غمگين، سرافكنده و يا نيازمند نباشه و شاهد چيزي جز شادي نباشيم!!!!!



|+| نوشته شده توسط Fatima در شنبه بیست و نهم اسفند 1388  |
 flashback

از اولين باري كه شروع كردم به وبلاگ نوشتن بيشتر از دو سال مي گذره! وقتي برميگردم و پشت سرمو نگاه مي كنم احساس مي كنم كه وااااايييييييييييي خدايا چقدرررررر زود گذشت! انگار دكمه فست فوروارد زده باشن! چه همه آدم م اتفاق از جلو چشم آدم رد ميشن! امسال سال، سال منه! سال ببر! اين معنيش اينه كه دوتا 12 سال از تولدم مي گذره! باورنكردنيه! اين كه من 24 سالم ميشه! اين كه امروز 15 اسفند بود و دو هفته ديگه سال نو ميشه! اين كه بعضيا امسال عيد و با ما نيستن! اينكه ... 

كاش روزايي كه در پيشن خيلي بهتر از روزايي كه گذشتن باشن...

|+| نوشته شده توسط Fatima در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388  |
 يه آهنگ...
http://www.onmvoice.com/play.php?a=15506

|+| نوشته شده توسط Fatima در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388  |
 سلام
سلام

امروز دفعه اوله فکر کنم بعد کلی وقت که از روی کلافگی, دلگرفتگی و بی حوصلگی نمی نویسم. هوا خوبه,بهار نزدیکه, حالم نه خیلی خیلی خوب اما خوبه!

امروز بدجوری بوی بهار و استشمام می کنم, بوی نو شدن, بوی سبزی و سرزندگی!

دلم می خواد برم تو خیابون, هدفونامو بذارم تو گوشم و تا جایی که دیگه حس کنم پاهام دیگه توان رفتن ندارم راه برم؛ بعد سر جام واستم و یه نفس عمیق بکشم و دوباره زنده شم و بو و حس زندگی و با تمام وجود احساس کنم. بعد یه نگاه بندازم به آسمون و بگردم خدا رو پیدا کنم و به خاطر همه چیزایی که دارم یا ندارم ازش بینهایت بار تشکر کنم و بعد دوباره راهمو بگیرم و آروم آروم بیام تا برسم به خونه .و بعدش دیگه برنگردم و به اتفاقات پشت سرم نگاه نکنم و فقط به پیش برم....

|+| نوشته شده توسط Fatima در جمعه هفتم اسفند 1388  |
 
 
بالا