آدما همش در حال رفت و آمدن... یهو میان تو زندگیت اما همیشه یه جور ازش نمیرن بیرون...
گاهی میان و میمونن واسه همیشه...
گاهی میان و بعد یه مدت، بدون ایجاد هیچ تغییری تو زندگیت میرن، این تیپ آدما رو نه میفهمی که چی شد که اومدن،نه اینکه چی شد که رفتن، اما خب خوبیشون اینه که کاملا بی آزار رفت و آمد میکنن....
گاهی واسه یه مدت کوتاه و با یه قصد خاص میان و بعدشم میرن...
گاهی میان،مدتی میمونن و بعد میرن،اما آثاری که به جای میذارن رو تا آخر عمرت میبینی و به یاد میاری...
گاهی میان که برای همیشه بمونن اما نمیشه، یا نمی خوان یا نمی تونن و باز میرن...
خستم.... از این همه رفت و آمد آدما، از خودخواهیاشون، از خودبزرگ بینیاشون و از نگاهاشون به بقیه به عنوان بازیچه هاشون...
تنها چیزی که کمکم می کنه که به پیش برم اینه که می دونم که اگه این آدما میان و میرن نه بی دلیل و بی حکمته...و نه اتفاقی...
اما فقط خود خداست که می دونه چرا ....
اما نمی دونم که چرا با وجود این که اینا رو می دونم چرا بازم انقدر خستم...
انگار یکی قلبمو گرفته تو دستش و فشار میده...
کاش خدا خودش کمکم کنه و این بار رو از روی قلبم برداره...
|
+| نوشته شده توسط
Fatima در پنجشنبه سوم آذر 1390
|